ونوس
ونوس الهه ی عشق
«بسم الله الرحمن الرحیم » السّلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع) نگاهی به زندگی "حاج سیّد ابوالحسن حافظیان مشهدی(ره) عارف بزرگوار علامه سید ابوالحسن حافظیان (۱۲۸۲-۱۳۶۰ ه.ش) در مشهد مقدس در خاندان سیادت و تقوا دیده به جهان گشود.در آغاز تحصیل، به فراگرفتن ادبیات، ریاضی، طب قدیم، نجوم، هیئت، فقه و اخلاق پرداخت،ایشان با دیدن بعضی اعمال از پدر به ریاضت و عملیات ریاضتی شوق وافری پیدا نمود و به زودی وارد ریاضت و تحصیل علوم غریبه گشت و به سفارش پدر از برخی استادان بزرگ همچون مرحوم "حاج شیخ حسنعلی اصفهانی(طاب ثراه)" معروف به «نخودكی» بهرهمند گردید. ایشان تحصیل خود را در حجرهای در مدرسه میرزا جعفر و عبادات و ریاضیات خود را در یكی از حجرههای فوقانی صحن عتیق رضوی (صحن انقلاب) انجام میداد. وی از بزرگان اهل نفس و دعا و استاد مسلم علوم غریبه بود.و به تدریج شهرت تامی در بین عوام و خواص پیدا کرد. ایشان در جوانی به ذات الریه دچار شدند ولی به لطف پروردگار و عنایات شاه ایران امام رضا (ع) شفا یافتند با این حال پزشکان به ایشان توصیه کردند که در زمستان به مناطق گرمسیر بروند.از این رو در سال ۱۳۵۱ هجری قمری به هندوستان مسافرت نمودند و تا ده سال و شش ماه به ایران مراجعت نکردند.وی سیاحت کاملی از گوشه و کنار هند نمود و از مرتاضین مخصوص هند در شهر های مخصوص مرتاضین(هردوار و...) در کنار دریای گنگ که دریای مقدس هندوهاست دیدن کرد.ایشان در هردوار در آب گنگ غسل نمود و در بتخانه ـ پشت به بت ها و رو به قبله ـ نماز خواند و پس از نماز با صوت بلند و لحن عربی قرآن قرائت کردند و با این کار ایشان مرتاضین بسیاری تحت تاثیر قرار گرفتند و متحول شدند... همچنین این بزرگوار در شهر سرینگر کشمیر برای مسلمانانی که حتی قبله را به درستی نمی دانستند مسجدی را ساختند و قبله را مشخص نمودند و در بخشی از آن مسجد نوشته بودند:"دو رکعت نماز بخوانید و حاجت از خدا بخواهید" و هرکس در آنجا نمازی می خواند حاجت خود را میگرفت....ایشان "لوح محفوظ" را که از عجایب علمی است در آن سرزمین تصنیف کردند.آیت الله بروجردی(ره) درباره ی لوح محفوظ استاد حافظیان فرموده اند:شب ها به هنگام خواب به محض اینکه یاد لوح محفوظ استاد حافظیان می افتادم از عظمت آن متحیر می گشتم و بی خواب می شدم.... اثر دیگری نیز از این بزرگوار با نام "جنة الاسماء" به یادگار مانده است. همچنین ضریح مبارک امام رضا(ع) ـکه اکنون بر آن مرقد ملکوتی قرار دارد ـاز آثار مرحوم آقای حافضیان است.ایشان حدود چهل سال پیش به فکر اقدام برای تعویض ضریح قبلی ـ که فرسوده شده بود ـ افتاد و سپس با کمک مردم معتقد پاکستان و کمک های آستان قدس رضوی و مردم ایران برای ساختن ضریح جدید اقدام کردند.سرانجام در روز مبارک نیمه شعبان سال ۱۳۷۹ هجری قمری از روی آن پرده برداری شدو به بارگاه پر جلال علی بن موسی الرضا(ع) جلوه هایی بیشتر بخشید. همت مرحوم آقای حافضیان مصروف به خدمت خلق بود.ایشان ریاضاتی که کشیده بود و علوم و کمالاتی را که کسب کرده و قدرت روحی ای را ـکه در پرتو عبادات و ریاضات شرعی و توسلات و توجهات ـ بدست آورده بود با تواضع و فروتنی در اختیار مردم قرار داده بود و راه "قرب به خدا" را "خدمت به خلق" میدانست.و در این راه بس نیرو می گذاشت و صبوری میورزید و خوشرویی نشان می داد. ایشان هفته ای دو روز (یکشنبه و چهارشنبه) در خانه می نشست و در خانه را باز می کرد و هرکس با هر شرایطی می آمد و نزد ایشان می نشست و مشکل زندگی خود(یا فرزندان و بستگان خود) را با ایشان در میان می نهاد و ایشان پس از شنیدن مشکل فرد درد مند متواضعانه به چاره ی ان می پرداخت و بدون طمع و چشمداشت ادعیه ی لازم برای هر امر را ـ که خود تهیه میکرد آنهم با کمال صحت و ظرافت ـ در اختیار مردم قرار می داد.و چه بسیار کسانی که از این دعاها و دستورها بهره مند گشتند و نتیجه گرفتند. سرانجام آقای حافظیان در مسیر یکی دیگر از مردان خدا قرار گرفتند..."حاج حسین قنبری قائم". در سال ۱۳۳۱ هجری شمسی آقای قنبری در مشهد مقدس با آقای حاغضیان آشنا میگردد و به خدمت ایشان میرسد و تقاضای راهنمایی و تعلیم میکند.آقای حافظیان ایشان را میپذیرند و به تربیت و تعلیم وی میپردازند تا پس از ۱۲ سال کوشش(در سال ۱۳۴۳ ه.ش) و بعد از طی مراحلی به دستور استاد حافظیان آقای قنبری به پاسخگویی مردم و رفع مشکل مراجعان می پردازند.و اکنون بیش از چهل و هفت سال است که ایشان در راه استاد خویش یعنی خدمت به خلق و رفع مشکلات مردم میکوشند.بدون هیچ چشمداشت و قبول چیزی. در ادامه به معرفی شاگرد والا مقام استاد حافظیان یعنی استاد حاج حسین قنبری قائم(حفظهم الله) خواهیم پرداخت. پ.ن:شیخ حسنعلی اصفهانی (طاب ثراه) ـ استاد جناب حافظیان ـ در این وبلاگ معرفی گردیده اند.برای اطلاعات بیشتر میتوانید به پست نشان از بی نشان ها مراجعه نمایید.همچنین می توانید به کتاب "حافظ اسرار" که شرح کاملی از حاج سید ابوالحسن حافظیان (ره) میباشد مراجعه فرمایید. خاطرات مرحوم حاج مرشد چلویی (ره) از جمله عباد مخلص خداوند سبحان ، عارف حکیم مرحوم حاج میرزا احمد عابد نهاوندی معروف به « مرشد چلویی» و متخلص به (ساعی) است. مغازه ی حاج مرشد در ضلع شرقی مسجد جامع بازار تهران که بازار نجار ها بود،قرار داشت و ایشان تا زمان حیات در همانجا ماند. جناب مرشد در جلوي آشپزخانه ی مغازه ی خود می ایستاد و گفته بود تا کارکنان مغازه كساني كه مي خواهند غذا بيرون ببرند را به گونه ای هدايت كنند تا از نزد او بگذرند. در مغازه ی ایشان دو تابلو به چشم می خورد که اولی بیتی بود بدین شرح: ساعتی در خود نگر تا کیستی؟ از کجایی،وز چه جایی،چیستی؟ و تابلویی دیگر روی دخل مغازه قرار داشت که همان جمله ی معروف و کم نظیر جناب رشد بود:"نسیه و وجه دستی داده می شود،حتی به جنابعالی به قدر قوه" که بسیاری از مردم از این موضوع و مفاد این جمله استفاده کرده،غذای رایگان میخوردند و می رفتند و حتی وجه دستی هم می گرفتند! اغلب مردمی که نداشتند،یا رند بودند و میخواستند پول ندهند؛از این موضوع استفاده می کردند و غذای مجانی میخوردند. جناب مرشد فرموده بود:حضرت نبی اکرم (ص) و حضرت امیر المومنین علی (ع) مرا به خاطر این تابلو،این اعلان و این عمل صدق،تحسین فرموده اند.ایشان یکبار در خواب دیدند که پیامبر (ص) به همراه حضرت علی (ع) به مغازه ی ایشان آمده و به تابلوی مذکور نگاه می کنند و لبخند میزنند. و اما فقیران و مسکینان صفی داشتند که از داخل راهرو شروع می شد و به اول سالن مغازه ختم می گشت.افراد فقیری که معمولا عائله مند بودند و بعضی مورد شناسایی مرحوم مرشد قرار داشتند هر روز می آمدند و به نسبت تعداد عائله ی خود غذای رایگان و خرجی یومیه می گرفتند!! حاج مرشد همیشه می فرمودند:"جنس خوب،بهترین تبلیغ است".و همیشه به کسبه و تجار سفارش می کردند که بهترین اجناس را به مردم عرضه کنند و در کسب صداقت داشته باشند،چون "الکاسب حبیب الله" به شرطی که کسب برای خدمت به خلق الله و از روی صداقت و امانت باشد.به همین جهت جناب مرشد همیشه از بهترین برنج ها،روغن ها،بهترین گوشت ها و بهترین حبوبات استفاده می کردند و همیشه نمونه ای از این اجناس را برای ملاحظه ی مشتریان مغازه در معرض دید مشتریان قرار می دادند. ایشان هر روز که در مغازه،سر دیگ برنج را باز می کرد،اول چهارده ظرف به نیت چهارده معصوم می کشید و برای مساکین غذا کنار می گذاشت و بعد به فروختن غذا در مغازه می پرداخت. -یکی از صفات بارز و استثنایی مرحوم مرشد،این بود که برای هرکس و هر لحظه و هر صحنه ای که در مغازه حین کار اتفاقی می افتاد،یا در محافل و سایر محاورات،اسخ شیرین و جذابی آماده داشت که به دل مخاطب می نشست.مثلا همینطور که روی غذای مشتری روغن می ریخت میگفت:"گول شیطون رو نخوری..." یا:"نماز سر وقتت دیر نشه..." یکی از دوستان صمیمی جناب مرشد،عارف ربانی جناب حاج شیخ رجبعلی خیاط(ره)بودند.این دو عالم ربانی به همراه پسر مرحوم حاج مرشد،مرحوم عارف بزرگ حیدر آقای تهرانی متخلص به معجزه(ره) سه عالمی بودند که هریک، از نمونه های زمان خود محسوب می شدند. یکی از دوستان جناب مرشد نقل کرده اند که روزی با جناب مرشد در راه بودیم.مغازه ای که سنگ قبر می تراشید رسیدیم.مرشد به سنگی که آماده شده بود و نام مرده را خالی گذاشته بودند اشاره فرمود و گفت:به این سنگ قبر که نام صاحبش خالی گذاشته شده نگاه کن.صاحبش الان در بازار مشغول داد و ستد است و حرص می خورد و می گوید:سی سنار کمتر نمی دهم! سرانجام جناب مرشد در25 شهریور ماه سال 1357 هجری شمسی در تهران وفات یافت. مزار مرحوم حاج مرشد، درجنب ابن بابویه تهران داخل مسجد ماشاء الله قرار دارد، در ضلع شمالی مسجد که بالای سنگ قبر آن مرحوم است یک بیت شعر از اشعار وی روی سنگ عمودی بالای قبر نوشته شده است و آن بیت این است: همچو ساعی از دو عالم در گذر تا شوی از آفرینش با خبر روحشان شاد و راهشان پر رهرو پ.ن.خاطرات و معجزات این بنده ی صالح خدا بسیار است و در اینجا تنها اشاره به گوشه ای از آنها شد.برای اطلاعات بیشتر به کتاب "بهترین کاسب قرن" نوشته ی علی عابد نهاوندی،انتشارات سبحان،مراجعه بفرمایید. رحلت: در روز پنجم اسفند سال 1284 هجری شمسی در محله ی خیابان که یکی از محله های قدیمی شهر تبریز میباشد کودکی چشم به جهان گشود که نامش را رسول گذاشتند و بعدها نام این محله (خیابان) و اسم شهری که آن متولد شده بود به عنوان قسمتی از اسم و فامیلی آن مولود بر روی سنگ قبرش حک گردید یعنی با نام "حاج رسول دادخواه خیابانی تبریزی". کار شیخ یکی از شغل های پسندیده ی اسلام و شغل لقمان حکیم بود.پیامبر خدا فرمود:کار مردان نیک٬خیاطی است.بنا بر همین شغل٬ایشان به شیخ رجبعلی خیاط معروف شد.جناب شیخ هر چند از دانستنیهای رسمی حوزه و دانشگاه بی بهره بود ولی محضر بزرگان علم و معرفت را درک کرده بود.کسانی چون:مرحوم آیت الله محمد علی شاه آبادی(استاد حضرت امام خمینی (ره))و مرحوم آیت الله میرزا جمال اصفهانی و عالم بزرگوار آقا سید علی مفسر و سید علی غروی. این در حالی بود که ایشان پیش از این به مشهد آمده بودند و در آنجا ساکن شده بودند و به علت دیدن صحنه ای عجیب وصیت فرمودند که در نقطه ای مشخص در صحن حرم امام رضا (ع) دفن شوند...
کسی که به افق نبوت و ولایت دسترسی پیدا کرد.از آنجاییکه ایشان به نصیحت مشتریان خود و دیگران میپرداختند به مرشد و به دلیل داشتن مغازه چلوکبابی به چلویی معروف بودند.
نوه ایشان نقل می کند :
بعد از فوتش یکی از دوستان وی به من گفت:
مرشد به من فرموده بود:
« من سلمان زمان و اولیای خدا بودم که مردم مرا نشناختند».
ایشان می گفت :
«بهترین مردم، کسی است که به دیگران آزار نرساند. وقتی تو با کسی کاری نداشته باشی، مطمئن باش کسی با تو کاری ندارد. هرچه بدی به انسان می رسد، از نفس بد خود اوست».
بيشتر كساني كه غذا بيرون مي بردند، بچه ها و نوجواناني بودند كه براي كارفرمايان وصاحبان مغازه هاي بازار غذا مي گرفتند و مي بردند و خودشان از آن غذا محروم بودند. مرحوم مرشد كودكي كه با ظرف غذا در دست، نزد او مي آمد قدری پلوی زعفراني روی باديه او مي ريخت و ظرف را كامل مي كرد و بعد تكه كباب يا لقمه گوشت يا اگر تمام شده بود، ته ديگي زعفرانی داخل روغن می كرد و دهان آن پسربچه يا نوجوان مي گذاشت مي گفت:
اين اطفال خودشان مي آيند در مغازه و بوی غذاها را استشمام می كنند و دلشان می خواهد و بدين طريق من از همان غذايي كه می برند به آنها می چشانم تا اگر استادشان به آنها نداد، لااقل چشيده باشند
عظمتی را با خود به زیر خاک برد.
بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین(ع)
شرحی از زندگی "حاج رسول دادخواه خیابانی تبریزی"
رسول ترک با اینکه سالهایی از عمرش را در غفلت و نافرمانی از خدای خود سپری کرده بود اما در آخر در یکی از ماه های محرم٬مورد لطف و عنایات پروردگار قرار می گیرد و به شدت منقلب می شود.
البته باید توجه داشت که این عنایت و لطفی را که آقا ابا عبدالله الحسین(ع) به رسول داشته بی حساب و کتاب نبوده!میر حسن قدس حسینی٬یکی از پیرمرد های باسابقه ی هیئت می گفت:رسول در همان دوره و سالهایی که توبه نکرده بود٬با خلوص نیت و فقط برای خاطر امام حسین(َع) در آن جلسات شرکت میکرد تا اینکه این نیت پاک و صدق و صفای او باعث شد که او توبه ی واقعی کند و عاقبت به خیر شود.
رسول بعد از توبه و بازگشت به صراط مستقیم مجدد به هیئت بازمیگردد و از گریه کنان و سوخته دلان واقعی هیئت میشود.او در روزهای تاسوعا و عاشورا در انتهای دسته ی هیئت آذربایجانی ها که گاهی طول دسته به سه چهار کیلومتر میرسید می ایستاد و با گریه ها و ضجه های خود غوغایی بپا میکرد.می گویند بسیاری از مردم ساعت ها به تماشای دسته می ایستادند تا گریه ها وناله های رسول را تماشا کنند! زمانی که رسول٬گریان و نالان و در حال نوحه خوانی از میان جمعیت میگذشت مردمی که به تماشا ایستاده بودند به حدی منقلب میشدند که صدای گریه و ناله ی آنها نیز به هوا برمیخاست.
حاج تقویان یکی از بازاریها بود و درباره ی رسول ترک میگفت:حاج رسول یک حسینی واقعی بود.او به اندازه ای پاک و با تقوا شده بود که ما نمیتوانستیم باور کنیم او در جوانی و سالهایی از عمرش آدمی غافل و جاهل بوده باشد.او در عین اینکه مردی خشن به نظر می رسید ولی انسانی بسیار پاک و وارسته بود..
شب نهم دی ماه سال ۱۳۳۹از راه رسید.آن شب یکی از شب های جمعه بود.همه ی دوستان و رفقای رسول در کنار او بودند و امید داشتند که حاج رسول همچنان در میان آنها خواهد ماند و همچون گذشته چشمه های اشک را از چشمان آنها سرازیر خواهد کرد.حاج احمد ناظم آن شب بر بالین حاج رسول بود و آمده بود تا همچون دوستی باوفا همه ی آن شب را در کنار رسول حاضر باشد.آن شب هراز چند گاهی رسول رو به حاج احمد میکرده و با همان لهجه ی غلیظ و زیبای ترکی می گفته:"قبرستان منتظر من است و من منتظر آقامم..."
و باز دقایقی بعد این جملات را همراه با قطره هایی از اشک تکرار می کرده است..
حاج احمد با شناختی که از رسول داشت٬با شنیدن این گفته ها اطمینان پیدا کرده بود که رسول رفتنی ست که ناگهان مشاهده میکند رسول به وجد آمده و بسیار خوشحال است! و با شور و حالی زائدالوصف صدایش را بلند می کند و به سختی میگوید :"آقام گلدی...آقام گلدی(آقایم اومد...آقایم اومد)"
و سپس بلافاصله با آغوشی باز٬در سن ۵۵ سالگی٬جان به جان افرین تسلیم میکند.
همان شب در نجف اشرف!
یکی از دوستان رسول ترک٬مرحوم سید محمد زعفرانچی نیز همچون رسول عاشق ولایت و دارای گریه های شدیدی بود.مرحوم زعفرانچی و رسول به همراه دو سه نفری دیگر٬علاوه بر گریه های داخل جلسات بعد از اینکه جلسه های روضه تمام می شده و مردم متفرق میشدند تازه در بسیاری از موقع ها گریه های آنها شروع می شده! مرحوم زعفرانچی و رسول یک روز بعد از جلسه با یکدیگر عهد و پیمانی میبندند.اینکه هریک از انها که زودتر از دنیا رفت به خواب دیگری بباید و به دیگری بگوید که این گریه ها و اشک ها تا چه اندازه مورد قبول واقع شده است.سالها از بستن این پیمان میگذرد تا اینکه یک شب حاج سید محمد زعفرانچی که در نجف اشرف بوده است رویای شگفتی را مشاهده میکند و نقل می کند که:آن شب در نجف اشرف رویایی دیدم که در داخل خیمه ای نشسته ام.سپس از میان پرده ی خیمه نگاهم به بیرون افتاد و دیدم که ماشینی روباز به سرعت به سمت خیمه می آید.زمانی که ماشین به خیمه نزدیک شد دیدم که مردی با لباس و تن پوش عربی راننده ی آن ماشین می باشد و حاج رسول نیز مسرور و شادمان در کنارراننده نشسته است.سپس حاج رسول به سرعت از آن ماشین به پایین پرید و به جلوی خیمه آمد و به من گفت:"حاج سید محمد٬سوگند و قسم به جدت حضرت زهرا(س)٬خودشان آمدند و مرا بردند"...در همین لحظه از خواب بیدار شدم و تا صبح با خود میگفتم که این چه خوابی بود که من دیدم!فردای آن شب که به دفتر آیت الله العظمی خویی رفتم با خبر شدم حاج رسول شب گذشته از دنیا رفته است!
جنازه ی مرحوم حاج رسول دادخوه خیابانی در میان انبوهی از جمعیت٬با شکوه و عظمت در تهران تشییع شد و سپس ایشان را به قم منتقل کردند و پس از طواف به دور حرم حضرت فاطمه معصومه (س) در قبرستان مرحوم آیت الله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری معروف به قبرستان نو٬در همان قبری که رسول ترک چندی پیش از وفات به آن خیره شده بود به خاک سپردند.داستان از این قرار است که چندی پیش از وفات٬رسول به مراسم خاکسپاری مادر یکی از نوحه خوان های تهرا به نام حاج حسین فرشی رفته بود..در آنجا قبر کن٬قبری را مهیا کرده بود و به حاج حسین نشان داد..ناگهان حاج رسول به بالای آن قبر آمد و منقلب شد!ناگاه حاج حسین با دفن مادرش در آن قبر مخالفت میکند و میگوید چون این قبر در زیر ناودان قرار دارد راضی نیستم مادرم در اینجا دفن شود.عاقبت قبر کن مشغول آماده سازی قبری دیگر میشود و تشییع کنندگان مشغول دفن آن مادر در قبر دوم میشوند و در طول این مدت نگاه و حواس حاج رسول به قبر اول بود و زیر لب لا اله الا الله را زمزمه میکرد...در آن جمع کسی خبر نداشت که حاج رسول در آخر در همان جا دفن میشود٬جز خود او...
پ.ن.لطفا نظرات خود را در پست مژده ی وصل (۱) قرار دهید
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین(ع)
شرحی از زندگی "حاج رسول دادخواه خیابانی تبریزی"

نام پدرش مشهدی جعفر بود و مادرش نیز آسیه نام داشت.
آسیه زنی بسیار مظلوم و آرام بود و آنطوری که دخترش (ربابه) تعریف میکرد او یکی از زنهای پاکدامنی بوده است که در جلسه های روضه امام حسین (ع) بسیار گریان میشد و زیاد اشک میریخت.
بازیهای روزگار کم کم رسول را در سنین جوانی به راههای خلاف کشانید ٬به خصوص بعد از سنین بیست و چهار پنج سالگی که او مجبور شد شهر و دیارش تبریز را رها کند و به تهران بیاید.
در محرم آن سال در یکی از این شبهای دهه اول محرم ٬رسول ترک به سوی هیئتی به راه افتاد.مسئولین و بعضی از شرکت کننده های در آن هیئت از اینکه رسول ترک به هیئت و جلسه آنها می آمد بسیار ناراحت و ناخشنود بودند.با این حال رسول فکر میکرد میتواند در آن جلسات هر کاری که هر یک از اعضای هیئت میکند او نیز انجام دهد. او حتی بدش نمی آمد تا در نظم و ترتیب بخشیدن به مراسم عزاداری نیز دخالت کند!هر چند که همه حرکتها و کارهای رسول با نوعی شلوغکاری همراه بود اما به وجه اساس و ریشه این نارضایتی ها و دلخوری های اهل هیئت بخاطر این شلوغکاریها نبود! آنها از مرام و شخصیت رسول ناراحت بودند.فکر میکردند که وجود و حضور چنین آدمی هیئت و جلسه عزاداری و توسل را از شور و اخلاص و صفا باز میدارد و حق هم در ظاهر با آنها بود، زیرا رسول آدمی قلدر و لات و لاابالی بود. او مردی بود که به فسق و زورگویی شهرت داشت و یکی از قلدرهای شروری بود که مأمورهای کلانتری های تهران از اینکه بخواهند با او برخوردی جدی داشته باشند بیم و هراس داشتند.
اما رسول ترک با تمام این گمراهی هایی که داشت یک صفت و خصلت نیکو وعجیبی نیز داشت! او دوست داشت در ماههای محرم در هر شکل و حالتی که هست در جلسه های سوگواری و روضه سرور آزادگان عالم٬حضرت حسین بن علی (ع) شرکت کند.این ارادت به حدی بود که او قبل از اینکه بخواهد به سوی جلسه ی روضه و هیئت حرکت کند ابتدا دهانش را برای لحظاتی کوتاه زیر شیر آب میگرفت و به خیال خودش دهانش را به این شکل آب می کشید تا دیگر به دلیل شرب خمر نجس نباشد و آنگاه به سوی هیئت و جلسه روضه ای به راه می افتاد.
رسول ترک آن شب نیز وارد هیئت شد. بسیاری از نگاههایی که به او می افتاد محترمانه و مهربانانه نبود. مسئول هیئت هم که آدمی خوش سیما و با صفا بود با دیدن و مشاهده رسول٬ناراحت به نظر میرسید.
دقایق زیادی از آمدن و حضور رسول نگذشته بود که جوانی از میان مسئولین هیئت بلند شد و یک راست به سوی رسول رفت و مشغول صحبت با او شد.
کم کم آثار ناراحتی و غضب در صورت رسول ظاهر گشت. رسول ساکت بود و فقط با ناراحتی به حرف ها و صحبت های آن جوان گوش میداد.
آن جوان که خود را فرستاده ی مسئول هیئت معرفی کرده بود با صراحت و بدون هیچ ملاحظه و ترسی٬ به رسول حالی کرده بود که باید از مجلس بیرون برود و دیگر حق ندارد در هیئت و جلسه ی آنها شرکت کند.
معلوم بود که رسول از اینکه او را از جلسه امام حسین (ع) بیرون می کنند به خشم آمده است. او از روی ناراحتی نمی توانست سخنی بگوید. در حالی که خودش را کنترل می کرد٬به سختی از جایش بلند شد. برای لحظاتی سکوت و خاموشی بر مجلس سایه افکنده بود. در آن لحظات بعضی ها گمان می کردند که او الان دعوا و جنجالی به راه خواهد انداخت. ارادت و اعتقاد رسول به امام حسین (ع) به اندازه ای بود که به او اجازه نمیداد تا از خادمان و ارادتمندان امام حسین (ع) کینه و عقده ای به دل بگیرد و دعوا و زد و خوردی به راه بیاندازد.پس به آرامی از هیئت خارج شد.
آن شب پایان رسید! هنوز آفتاب طلوع نکرده بود که دری باز شد و مردی از خانه اش بیرون دوید.
او به جلوی خانه ی رسول رسید و شروع به در زدن نمود.
رسول در را باز کرد.مردی که پشت در ایستاده بود همان مسئول هیئت بود .
مسئول هیئت در حالی که بر روی پنجه های پایش ایستاده بود هیکل و جثه قوی و بزرگ رسول را در آغوش گرفته بود .
او بعد از معذرت خواهی ها و دلجویی های فراوان از رسول خواست تا حتماً در شب های آینده در جلسه های آنها شرکت کند و تمام اتفاقات و حرف های شب گذشته را فراموش کند.
در حالیکه سعی داشت زودتر برود تا بیش از این توضیحی ندهد و دلیل این تغییر نظر و رفتارش را بیان کند٬رسول مانع از رفتنش شد. رسول می دانست که مسئول هیئت بدون علت عقیده اش تغییر نکرده است. او پافشاری و اصرار داشت تا علت این تغییر را بداند.
مشاهده یک خواب و رؤیایی عجیب باعث شده بود تا مسئول هیئت از اینکه در شب گذشته٬رسول را از جلسه امام حسین (ع) بیرون کرده به شدت پشیمان و نادم بشود.
تقدیر و اراده خداوند بر این تعلق گرفته بود تا مسئول هیئت دراولین دقیقه های صبح و در همان جلوی خانه رسول همه ی خوابش را برای رسول بازگو کند و رساننده یک پیام و دعوتی رمزدار از جانب امام حسین (ع)برای رسول باشد.
شب گذشته در عالم خواب دیده بود٬در شبی تاریک در صحرای کربلا قرار دارد. او در خواب دیده بود که خیمه ها و اصحاب امام حسین (ع) در یک طرف می باشند و خیمه های لشکریان یزید (لعنت الله علیهم اجمعین) در سویی دیگر. مسئول هیئت تصمیم می گیرد برای مشاهده ی اوضاع و احوال خیمه های امام
حسین (ع) به سوی خیمه های آن حضرت حرکت کند.
هنوز بیشتر از چند قدم بر نداشته بود که ناگاه متوجه میشود سگی در حال پاسبانی و نگهبانی از خیمه های امام حسین (ع) است. آن سگ با پارس و حمله های جسورانه اش به هیچ غریبه ای اجازه نمیداد به خیمه های امام حسین (ع) نزدیک شود.
مسئول هیئت قدم بر میدارد و با احتیاط به سوی خیمه های سیدالشهداء حرکت میکند ولی آن سگ به سوی او نیز حمله ور میشود و با سماجت مانع از نزدیک شدن وی به خیمه های حسینی میگردد.
وی در آن تاریکی و ظلمت شب با آن سگ درگیر می شود و می خواهد خودش را به خیمه ها برساند. او به سختی و با کوشش زیاد در حال رها شدن از آن سگ بوده است که ناگهان با نگاه به سر و کله آن سگ متوجه یک منظره بسیار عجیب و غریبی میگردد.
مسئول هیئت با گریه و اشک به رسول ترک میگوید:
«... رسول! من در حالیکه با آن سگ رو در رو شده بودم یکدفعه متوجه مسئله عجیبی شدم، من ناگهان متوجه شدم که سرو صورت آن سگ سر و صورت توست، این سر و کله تو بود که بر روی هیکل و بدن آن سگ قرار داشت؛ رسول! در واقع این تو بودی که در حال پاسداری از خیمه های امام حسین (ع) بودی...»
رسول ترک بعد از شنیدن رویای مسئول هیئت شروع به گریه و زاری میکند، او ناله کنان، تند تند از مسئول هیئت میپرسیده است: «... راست میگویی یعنی واقعاً من سگ نگهبان خیمه های اما حسین (ع) بودم؟... » و سپس بعد از درآوردن صدای سگها با شور و وجدی آمیخته به گریه و اشک فریاد میکشیده است:«از این لحظه به بعد من سگ حسینم... خودشان مرا به سگی قبول کرده اند...»
ادامه دارد...

شرح حال عبد صالح خدا٬شیخ رجبعلی خیاط(ره)

عبد صالح خدا٬رجبعلی نکوگویان در سال ۱۲۶۲ هجری شمسی در تهران دیده به جهان گشود.پدرش مشهدی باقر٬یک پیشه ور ساده بود.هنگامیکه شیخ ۱۲ ساله بود پدرش از دنیا رفت و او را که از نعمت خواهر و برادر تنی بی بهره بود تنها گذاشت.
از جناب شیخ نقل شده است که احسان و اطعام یک ولی خدا توسط پدرش زمینه ی ولادت او گردید.
خانه ی شیخ خانه ای خشتی و ساده بود که از پدرش به ارث برده بود و در مولوی٬کوچه ی سیاها(شهید منتظری)قرار داشت که تا آخر عمر شیخ در آنجا می زیست و امروز به نام حسینیه ی شیخ رجبعلی معروف شده است.
جناب شیخ بسیار مهربان٬خوش رو٬خوش اخلاق٬متین و مودب بود و همیشه دوزانو می نشست٬به پشتی تکیه نمی داد و کمی دور از پشتی می نشست.اغلب خنده رو بود و به ندرت عصبانی می شد.انتظار فرج یکی از ویژگی های بارز او بود و ارادت ویژه ای به حضرت ولی عصر(ارواحنا له الفدا)داشت و منتظر واقعی آن حضرت بود.می فرمود اغلب ما اظهار می کنیم که امام زمان (عج)را از خود بیشتر دوست می داریم در حالیکه بیشتر برای خود کار می کنیم تا برای ایشان!
نقطه ی عطف و راز جهش در زندگی شیخ ماجرایی است تکان دهنده٬عبرت انگیز و آموزنده شبیه داستان حضرت یوسف و ابن سیرین که همان توحید تجربی است.آیت الله میلانی(ره) از قول شیخ به این داستان اینگونه اشاره نموده:در ایام جوانی دختری رعنا و زیبا از بستگان دلباخته ی من شد و سر انجام در خانه ای خلوت مرا با خود مواجه ساخت.با خود گفتم بیا و برای خدا از این امر حرام صرف نظر کن و سپس عرضه داشتم خدایا!من این گناه را به خاطر تو ترک میگویم تو هم مرا برای خودت تربیت کن.همین کف نفس و پرهیز از گناه موجب بصیرت و بینایی او گردید چنانچه که خود فرمود:روزی از چهار راه مولوی و از مسیر خیابان سیروس به چهار راه گلوبندک رفتم و برگشتم٬و تنها یک چهره را به صورت آدم دیدم!!!
ایشان می فرمود:مراقب دلهایتان باشید٬غیر خدا را در آن راه ندهید تا ببینید آنچه را دیگران نمی بینند و بشنوید آنچه را دیگران نمی شنوند.
در اینجا تنها به گوشه ای از زندگی ایشان اشاره گشته درحالیکه کرامات این بزرگوار فراتر از این هاست..برای آشنایی بیشتر می توانید به کتاب "کیمیای محبت" که شرح کاملی از زندگی ایشان و ماجراهایی بسیارخواندنی است مراجعه نمایید.
"یادشان گرامی و راهشان پر رهرو "
شرح حال عارف سالک٬عالم ربانی٬حاج شیخ حسنعلی اصفهانی(قدس سره)

ماجرا از این قرار است که پدر ایشان مرحوم ملا علی اکبر که فرزند پسری نداشت٬نذر کرده بود که به اماکن مقدسه مشرف و متوسل شود تا خداوند پسری به او عطا کند٬ایشان هنگامی که این نذر را کردند حدود یازده سال از خدمت به استاد گرانقدرشان حاجی محمد صادق تخت پولادی می گذشت.
پس از ادای نذر و تشرف به اماکن مقدس حاجی محمد صادق به شاگرد خود بشارت داد که خداوند به زودی به تو پسری خواهد داد و سفارش میکنم که نام او را "حسنعلی" بگذاری...
بالاخره در سحرگاه شب نیمه ی ماه ذی القعده الحرام سال ۱۲۷۹ هجری قمری با بشارت قبلی مرحوم حاجی محمد صادق٬در اصفهان در محله ی معروف به جهانباره٬ "حسنعلی" دیده به جهان گشود.
ملا علی اکبر فرزند دلبند خود را از همان کودکی٬در هر سحرگاه که خود به عبادت و تهجد می پرداخت٬بیدار و او را با نماز و ذکر خداوند آشنا می ساخت و از هفت سالگی او را تحت تربیت استاد خود حاجی محمد صادق قرار داد.
حسنعلی در حالیکه تنها هفت سال داشت٬نزدیک غروب آفتاب یکی از روزهای ماه رمضان که با تابستانی گرم مصادف شده بود٬همراه پدر گرامیش به خدمت استاد حاجی محمد صادق رفته بودند.در این میان فردی آمد و نباتی برای تبرک کردن به دست حاجی داد.استاد نبات ها را با خواندن دعا و ذکر متبرک کرد و به آن مرد داد و مقداری از خرده نبات هایی که در کف دستش مانده بود٬به حسنعلی داد و فرمود:بخور.حسنعلی هم بی درنگ خورد.ناگهان پدرش با تعجب به حاجی رو کرد و گفت حسنعلی روزه بود!حاجی به حسنعلی گفت:مگر نمی دانستی روزه ات با خوردن نبات باطل می شود؟!حسنعلی گفت:میدانستم اما امر شما رو اطاعت کردم! استاد با خوشنودی فرمود:با این اطاعت به هر کجا که باید می رسیدی رسیدی...
مرحوم حاج شیخ حسنعلی٬قدس سره٬از پانزده سالگی تا پایان عمر پربرکتش٬هر ساله سه ماه رجب٬شعبان و رمضان را روزه میگرفت و شب ها تا صبح نمی خوابیدند و به عبادت می پرداختند.
حاج شیخ حسنعلی اصفهانی از آغاز نوجوانی٬به کسب دانش و تحصیل علوم مختلف مشغول شدند.خواندن و نوشتن و همچنین زبان و ادبیات عرب رو در اصفهان آموختند و در همین شهر٬نزد استادان بزرگ زمان٬به کسب فقه و اصول و منطق و فلسفه و حکمت پرداختند.ازدرس فقه و فلسفه ی عالم عامل مرحوم آخوند ملا محمد کاشی فایده ها بردند و فلسفه و حکمت را از مرحوم جهانگیر خان و تفسیر قرآن را از مرحوم حاجی سید سینا آموختند.سپس برای تکمیل معارف به نجف اشرف رفتند.
ایشان در کلیه ی ساعات روز و شب٬برای رفع حوائج حاجتمندان٬آماده بودند.
در سال ۱۳۱۴ هجری یکی از سادات محترم مشهد برای ایشان سجاده ای و رختخوابی هدیه فرستاد.در جواب فرمود:سجاده را به خاطر سیادت شما که رعایت حرمتش را بر خودم واجب میدانم قبول میکنم ولی به رختخواب نیاز ندارم چون بیست و پنج سال است که پشت و پهلو بر بستر استراحت ننهاده ام!...آری٬بندگان خدا اینگونه عمل میکردند...
ایشان در اواخر عمر گرانمایه ی خود چند وصیت به فرزندشان حاج علی مقدادی اصفهانی کردند و خطاب به فرزندشان فرمودند:پسرم تو را به این چیزها وصیت و سفارش می کنم:
اول:نمازهای یومیه ی خویش را در اول وقت آنها به جای آور.
دوم:در انجام حوائج مردم٬هرقدر که می توانی بکوش.
سوم:سادات را بسیار گرامی و محترم بشمار و هرچه داری در راه آنها خرج کن.
چهارم:به آن مقدار تحصیل کن که از تقلید وارهی.
و در آخر فرمودندمن صبح روز یکشنبه وفات خواهم کرد٬ اگر در توانت بود خودت مرا غسل بده و دفن کن.
بالاخره صبح روز یکشنبه ٬روز هفدهم شعبان سال ۱۳۶۱ هجری قمری آن عالم ربانی به عالم بقا پر کشید.
در حقیقت روزی ایشان در حال عبادت و مراقبه و ریاضت صحنه ای را مشاهده میکنند که در آن امام رضا (ع) بر کرسی نشته و دست مبارک خود را بالا گرفته طوری که زوار و مردمی که برای زیارت آمده بودند از زیر دست ایشان می گذشتند و از اثرات وجودی ایشان بهره مند میشدند...حتی در میان زوار برخی به شکل حیوانات مختلف بودند اما حتی آنها هم از زیر دست امام رد میشدند و شامل لطف آن حضرت قرار میگرفتند...وقتی حاج شیخ حسنعلی از این حالت و مشاهده خارج شد محل استقرار کرسی امام رضا (ع) را برای مدفن خود٬وصیت فرمودند و بالاخره به خواست خدا در همان نقطه مدفون شدند.
روحشان شاد و راهشان پر رهرو
تو این ماه اگه راهی رو خطا رفتی باید با خودت طرف باشی...
این ماه قشنگ زیبایی هاش تمومی نداره...از اون قول و قرارایی که به خودمون میدیم که ازین به بعد بنده ی بهتری میشم واسه خدا گرفته تا اون نذرایی که توش میکنیم...و حتی از برنامه هایی که تو سحراش پخش میشه...یکی از این برنامه های قشنگ برنامه ی ماه خداست.با دیدن این برنامه٬وقتی دیدم هر بار به معرفی یکی از بزرگان میپردازن منم تصمیم گرفتم که این وبلاگ رو اختصاص بدم به نوشتن درباره ی اونا..
وقتی امروز سحر مجری برنامه پیامکی رو که بهشون داده بودم و توش نوشته بودم که چه تصمیمی دارم رو خوند...وقتی قبلش گفت میخوام گل پیامکامون رو براتون بخونم...وقتی خوند و دیدم مال منه...خجالت کشیدم...خجالت کشیدم که حتی لحظه ای وقفه تو اعلام تصمیمم بیفته پس اعلام میکنم:
این وبلاگ وقف میشود...
وقف مردان خدا
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
با سلام...
خدارو شاکرم که باز هم فرصتی دست داد تا نوشتن در اینجا رو در چنین ایام مبارکی از سر بگیرم و خرسندم بابت زمانی که در اختیارم قرار داده شد تا از همه ی عزیزانی که در نبودم اینجا رو فراموش نکردن و نسبت به بنده اظهار لطف داشتن٬تشکر کنم...
شمیم ماه خدا به مشام میرسه...ای کاش در این ماه مبارک به فکر بهتر شدن باشیم...ای کاش در این ماه مبارک بشیم مثل ماه! ماه رو دیدین؟روشن گر تاریکی هاست...بیاین مثل ماه باشیم ...اول تاریکی دلامونو از بین ببریم و بعد نذاریم تاریکی سراغ کسی بره! به اینکه بعضیا ناسپاسند و مهر محبتمون رو جواب نمیدن کار نداشته باشیم...بیایم به همه خوبی کنیم٬به اینکه بعضیا قدر نشناسندو هیچ وقت خوبیشونو نمیبینیم کاری نداشته باشیم.چه عیبی داره که دوستامون فکر کنند دوستشون داریم؟فکر کنند یه جایی تو قلب ما دارند؟چه عیبی داره که دوستی رو که تو شرایط سخت تنهات گذاشته تو بدترین شرایط یاری کنی؟شاید از ما یاد بگیره!شاید این خوبیمون تلنگری باشه واسش!
چه عیبی داره اگه از آشنایی مدتهاست حالی نپرسیدیم حالا با یک تماس جویای احوالش بشیم؟چرا کاری نکنیم که حس تنهایی سراغش نیاد؟
چه عیبی داره که اگه خیلییی موفقی برای یه بار هم که شده از قله بیای رو دامنه و دست دوستتو بگیری؟از کجا مطمئنی که همیشه رو قله میمونی؟فکر نمیکنی ممکنه پات بلغزه و ....
چرا فکر کنیم که همیشه اوضاع بر وفق مرادمونه؟شاید الان قراره دست کسی رو بگیریم که بعدها یاری دهنده ی ماست!
چرا گوش ندیم حرف دیگران رو!اگه دوستی دنبال یه کسی میگرده تا براش بگه از ناراحتیش چرا ما اون شنونده نباشیم؟شاید روزی برسه که اون شنونده ی سختیامون باشه!
درسته٬شاید سخت باشه واسمون که خوبی کنیم و احیانا فراموش بشه خوبیمون اما خیال ما که به خاطر خدا خوبی میکنیم راحته نه؟
بیایم خوبی کنیم...خوب باشیم...با همه...دنبال دلیل نگردیم.
همه چه خوب چه بد آفریده ی خدا هستن...خدا از روح خودش در اونها هم دمیده...
دلیل ازین بهتر؟
چشم ها را باید شست،جور دیگر باید دید.
واژه ها را باید شست.
واژه باید خود باد،خود باران باشد.
چتر ها را باید بست،
زیر باران باید رفت.
فکر را،خاطره را،زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر،زیر باران باید رفت.
دوست را،زیر باران باید دید.
عشق را،زیر باران باید جست.
زیر باران باید چیز نوشت،حرف زد،نیلوفر کاشت.
زندگی تر شدن پی در پی،زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی "اکنون" است.
۲۶ شهریور مصادف با یک سالگی ونوس هستش،که سال گذشته همزمان با میلاد امام حسن مجتبی(ع) ایجاد شده...
در این یک سال افتخار داشتم و با بهترین وبلاگ نویسا آشنا شدم...
بزرگوارانی که هر بار با حضورشون ونوس رو زیباتر کردن....
از همه ی شما عزیزان وبلاگ نویس کمال تشکر رو دارم...اگه می شد نام تک تک شما عزیزان رو میاوردم و جداگانه تشکر میکردم...بازهم ممنونم
"همیشه با تو"....اینم پیامم به دوستان خوب و مهربون خودم که وبلاگ نویسی نمیکردند اما به اینجا سر می زدن(البته به جز "سها" که به تازگی به جمع ما اضافه شده!) ...ممنونم بچه ها
هرگز اینجا رو فراموش نمیکنم...خوبی شما و بزرگواری های شما عزیزان رو از یاد نمی برم...همیشه به یاد شما و دعا گوی شما هستم...تک تک شما در شبهای قدر در خاطرم بودین...امیدوارم شما هم منو از یاد نبرین و از دعای خیرتون بی نصیب نگذارین....
و یک تشکر ویژه از بهترین دوست و بهترین راهنمای خودم....کسی که بهترین مشاور و همراه برام بوده...
در آخر...
مدتی از شما و خوبی های شما دورم...این دوری به معنای فراموش کردن شما نیست...
درخاطرم هستید...هر وقت برگردم باز هم به اینجا میام و باز هم در اینجا شروع به نوشتن میکنم...
هر کجا هستم،باشم،
آسمان مال من است.
پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است
و کلام آخر...خداحافظ!
التماس دعا
| Design By : Pars Skin |



